تبليغاتX
زندگی

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

تلخ

.اول این شعر یک شکلات در دهانم می گذارم

 شاید تلخی کلمه ها گرفته شود

.

.

آن گاه که دلم به اندازه یک ابر می گرفت

باران می شدی و

بهانه باغچه سرد و تهی بند می آمد

باران هایی که باریدند

فاصله های سپید بودند که سیاه شد

و من نمی دانستم

سوار موج هایی هستم

که ستون فقراتم را کبود می کند

خیال می کردم

پشت یک لبخند ایستاده ای

و عطر تنم را کم آوردی

اما حرف های تو کاغذ کادو هم نداشت

دلم را به روبانش خوش کنم!

نوشته شده توسط در 12:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

"برداشت آزاد"

"سالوادور"

88/7/13

نوشته شده توسط منهاج در 0:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر 1388

"بر امر واقف شدم"

روزها که گذشت بیشتر بر این امر واقف شدم

دیگر هیچ امنیتی نیست

دچار شک محض شده ام

و نوعی جمع وکم

به من نمی آید با من نمی سازد

روزی از آن فرار می کردم

با بی انضباطی واژه نظم را هیجی میکنم

روزها که گذشت بستری شدم از ذخم ها

با تمام سختی و سر افکندگی

با گذر زمان

در حال گذر از روزها بودم

که کفشم پاره شد.

"سالوادور"

12/8/87

نوشته شده توسط منهاج در 23:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم مهر 1388

نوشته شده توسط منهاج در 1:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

"چیست؟"

هیچ ذوقی نیست

برق مرا نمی گیرد وآتش،حتی سیاه سفید خاکسترش

در تکا پوی شکل تازه ام

چه چیزیست در شاخه ی تاب دار نازک انگور؟

که در من نیست!

چیست در قرمزسوخته ی آرام بخش چای؟

در من نیست!

در این همه تمام شدن این همه ولو شدن آن هم بر اثر سوختن ،شمع؟

که در خود نمیابم!

چه چیزیست این همه پر انرژی در باز تاب بی نهایت رنگ زردحتی خشک شده بر پالت؟

که در من نیست!

لک زده وجودم برای تزریق دوباره ی کدوئین بر تخت

چیزی راز گونه در یک نصفه لیوان

متلاشی می کند وجود رااز این همه "نهی"این همه"هرگزها"و تمام "باید ها شاید ها"

چیست در من نیست؟

چه چیز در من نیست؟

یک پک کوچک بر سیگار و یا بدتر

این که در من نیست هجوم نبود تجربه هاست

که نمیدانم در چیست؟

"سالوادور"

25/5/88

/*]]-->
نوشته شده توسط منهاج در 23:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

"پائیز در راه"

نوشته شده توسط منهاج در 15:33 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

نوشته شده توسط منهاج در 4:23 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام مرداد 1388

سکوت

سکوت

سکوت

عظمتش این است

همه ی حرفهایش ،

رنگش ساکتی است.

ساکتِ پر رنگ

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای  چقدر اشکی ام

انگار تو از من می چکی !

راهم باز،

پس گریه می کنم

تا از تو اشک بسازم

 و از اشک ساکتِ بی رنگ...

IW8O

 

نوشته شده توسط منهاج در 21:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

سلام

دیگه برای یه مدت طولانی نمی نویسم.اویس دیگه تموم شد.خواست که نبازه اما نشد.مجبور شد که ببازه.رسم این دنیاست دیگه.خدا در حکمت اش رو بست.منتظر در رحمتشم.

خوش باشید همیشه.

زندگیتون قشنگ باشه.

نوشته شده توسط منهاج در 12:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

سفر به تیمارستان

هی

فرشته ام

تا تیمارستان

بدرقه ام میکنی؟

نه

پشت سرم آب نریز

امیدی

به بازگشت من نیست.

 

 

اویس رضایی 

مرداد.88

 

 

نوشته شده توسط منهاج در 12:33 |  لینک ثابت   •